معبر سایبری بیت الشهدا

معبر سایبری بیت الشهدا

بسم رب الشهداوالصادقین
اگر همین نصف روز حادثه ی کربلا در تاریخ ما در طول 1400 سال چنین اثری را بر جای نهاده است ، چرا فکر نکنیم که جنگ 8 ساله ما می تواند، برای سال های متمادی در داخل جامعه منشا اثر باشد.امام خامنه(حفظه الله)
کاربران گرامی می توانند آثار(زندگینامه،وصیتنامه،تصاویروفیلم ها)مربوط به شهدای محله ومنطقه محل سکونت خود را به آدرس ایمیل ما ارسال نمایند، تا در این پایگاه بنام خودشان ثبت گردد.
ضمنا استفاده ازمطالب معبرسایبری بیت الشهدا تنها
باذکر منبع،بلامانع می باشد.

شهید محمدحسن مشکانی(زندگینامه+خاطرات)

پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۹ ق.ظ

زندگینامه شهیدترور

محمدحسن مشکانی


شهید محمد حسین مشکانی در ۲۵خرداد‌ماه۱۳۱۶ در خانواده‌ای مذهبی در استان خراسان بدنیا آمد. وی به دلیل شرایط سخت زندگی تحصیلات خود را تا پایان مقطع ابتدایی بیشتر ادامه نداد و به کمک امعیشت خانواده پرداخت. او در سال‌های پیش از پیروزی انقلاب از مبارزین نهضت حضرت امام خمینی(ره) بود. محمد حسین متاهل ،دارای ۵فرزند و در مشهد سکونت داشت. محمدحسین مشکانی از پیروان حضرت امام بود و در سالهای قبل و بعد از پیروزی انقلاب همیشه مطیع اوامر رهبری و از مبلغین ایشان بود. شهید مشکانی سرانجام در جریان راه‌پیمایی روز بیست و دوم بهمن ماه هزار و سیصد و شصت و پنج درخیابان خسروی مشهد توسط عناصر تروریستی سازمان مجاهدین خلق در اثر پرتاب نارنجک جنگی و تیراندازی منافقین تروریست مورد سوء قصد واقع شد و به شهادت رسید. ایشان که به ذلیل بیماری زودتر از موعد بازنشسته شده بود، تقاضای بازگشت به خدمت را داشت که البته موافقت با تقاضای ایشان برای بازگشت مجدد به خدمت همراه شد تا پر کشیدن او به سوی معبود؛ شهید مشکانی به آرزوی خود که همانا شهادت در راه آرمان‌های نظام اسلامی بود، رسید.

 گزارش معبرسایبری بیت الشهدا ازدیدار بنیاد هابیلیان با خانواده شهید محمدحسن مشکانی:

آدرس کمی پیچ در پیچ بود و مسیر را اشتباه رفته بودیم. وقتی آدرس را پیدا کردیم در زدیم و دختر شهید به استقبالمان آمد. وارد پذیرایی خانه شدیم. همسر شهید روی مبلی نشسته بود. به سختی بلند شد و بعد خوش آمدگویی، دوباره همان جا نشست. پا درد شدیدی داشت  آنقدر که راه رفتن را برایش مشکل کرده بود. ما هم رو به رویش نشستیم.

سرصحبت را باز کردیم. گفتیم از کجا و برای چه آمده ایم. حاج خانم با لهجه شیرینش گفت: « مادرجان، من که نمی تونم صحبت کنم. دخترم به سوالاتون جواب میده.» با این حال وقتی شروع کرد یک نفس تا آخر رفت! صحبتش که تمام شد خودش هم تعجب کرده بود!

«سال ۱۳۱۶دنیا اومد. تو روستای مشکان؛ نزدیک نیشابور. هنوز دو ساله نشده بودکه باباش فوت کرد. محمدحسن تا پنجم ابتدایی بیشتر درس نخوند. خانواده اش وضع مالی مناسبی نداشتن. حدودا سیزده ساله بود که رفت تهران پیش یکی از برادرهاش. همون جا تو یک کله پزی کار می کرد. بچه آرومی بود. وقتی به سن سربازی رسید وارد ژاندارمری شد. بعد سربازی استخدامش کردن. دیگه از اون موقع به بعد خونه به دوشی شروع شد. همه حرف هایی که براتون می گم قبلا خودش برام تعریف کرده بود.

چند وقت بعد اعزامش کردن دزفول. اونجا نگهبان شرکت نفت بود. ما هم دزفول زندگی می کردیم. یکی از همکاراش واسطه شد و ما با هم ازدواج کردیم. حالا دیگه منم شریک این خونه به دوشی شده بودم. خیلی جابه جا شدیم. اسباب کشی از یک شهر به شهر دیگه واقعا سخته.

اوایل انقلاب ما رو فرستادن تبریز. محمدحسن اونجا محافظ نیروگاه برق بود. اون زمان سه تا بچه داشتیم. من سرم به بچه ها گرم بود. از کارهاش سر در نمی آوردم. اون هم تو خونه در مورد کار صحبت نمی کرد. فقط می دونستم فعالیت هاش زیاده.

یادمه بعد انقلاب منافق ها به نیروگاه برق حمله کردن. شبی که این اتفاق افتاد محمدحسن از محافظ های نیروگاه بود. فقط بهم خبر داد شب خونه نمیاد. دلم خیلی شور میزد. یک زن با سه تا بچه کوچک، تو یک شهر غریب. جز دعا کردن کار دیگه ای از دستم برنمی اومد. تا روز بعد که اومد خونه هزار بار مردم و زنده شدم. خدا رو شکر همه چیز به خیر گذشته بود.

مدتی بعد منتقل شدیم مشهد. زندگی تو مشهد هم برام مشکل بود. بچه آخرم تازه دنیا اومده بود. با اینکه مشغله بچه ها زیاد بود، اما گاهی دوری از خانواده هم خیلی دلتنگم می کرد. محمدحسن نمی گذاشت سختی بکشم و احساس غریبی کنم. هرچندکارهاش زیاد بود اما برنامه هاشو طوری تنظیم کرده بود که روزهای تعطیل می رفتیم بیرون شهر. دیگه بچه ها عادت کرده بودن. دلشون به همین چیزها خوش بود. خوشحالی ها شون وقتی شیطنت می کردن بیشتر هم می شد؛ آخه باباشونم همراهی شون می کرد و من نمی تونستم بهشون چیزی بگم. موقع بازی با بچه ها واقعا بچه می شد اگر هم خطایی می کردن سعی می کرد با صحبت کردن حلش کنه.

اوایل که اومدیم مشهد وضع مالی خوبی نداشتیم. محمدحسن هم اهل پس انداز نبود. به اندازه نیاز روزش بر می داشت و بقیه پول هاشو به فامیل و فقرا می داد. می گفت: «خدا روزی رسونه.» خیلی اهل رفت و آمد با فامیل بود.؛ حتی الان هم که شهید شده خونه ما پر رفت و آمده. همه می دونن محمدحسن خوشحال می شه.

بیست و دو بهمن سال ۶۵ بود. بهم گفت: «بچه ها رو حاضر کن بریم راهپیمایی.»  گفتم: «بچه ها درس دارن. بیا خودمون بریم و بذاریم اینا به کارشون برسن.» گفت :«نه. همه شون باید بیان.» خلاصه که همه حاضر شدیم و رفتیم. تو راه گفت: «اگه تا ساعت ۸ شب برنگشتم دیگه دنبالم نگردین.» بهش گفتم: «این حرفا چیه می زنی؟ مگه خبریه؟» گفت: «خواب دیدم.» هر چی اصرار کردم خوابشو برام تعریف کنه قبول نکرد. مسیری از راهپیمایی باهم بودم. کنار خیابون یک نمایشگاه کتاب بود. محمدحسن وارد نمایشگاه شد. من دیگه گمش کردم. هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که صدای انفجار بلند شد. منافق ها یک نارنجک انداخته بودن تو جمعیت. همه فرار می کردن؛ اما من نمی تونستم. همون جایی که بودم نشستم. آروم و قرار نداشتم. به خانم یکی از همسایه ها که کنارم بود گفتم: «هر اتفاقی بود افتاد. محمدحسن...» دیگه نتونستم جمله رو کامل کنم.

من بچه دزفول بودم صدای انفجار زیاد شنیده بودم؛ اما این یکی با همه شون فرق داشت. با بچه ها برگشتیم خونه. محمدحسن نیومده بود. ساعت ۸ گذشته بود. چشمام به در خشک شد تا اینکه چند نفر از دوستانش اومدن و گفتن: «محمدحسن مجروح شده.» متوجه شدم قضیه چیه. اشکم خود به خود جاری شد و گفتم: «می دونم شهید شده. خودش گفت اگه نیومدم دنبالم نگرد.» دیگه یادم نیست چی شد. از حال رفتم و... .

با پسر بزرگم برای شهادت مسابقه گذاشته بودن. قرار بود نوبتی برن جبهه. محمدحسن برنده شد. بدون اینکه بره جبهه.

پرتاب نارنجک کار منافق ها بود. الهی هر بلایی سر این ملت در آوردن خدا سرشون بیاره. فقط محمدحسن من نبود که رفت. فقط خانواده ما نبود که بی سرپرست شد. خیلی از جوون ها رو به شهادت رسوندن. الهی خیر نبینن. من که به خدا واگذارشون کردم.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۲۲
فرمانده معبر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.